نامه ای به بهشت

دیشب به مطلبی برخوردم که لازم دیدم خواندن آن را به دوستان توصیه کنم.نامه ای به شهید محمد منتظر قایم (از دوستانم) هست که توسط یک دلسوخته نوشته شده است.

چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداندمحبوبش نیز هوای او را دارد یانه؟

ایمان جان برادر عزیزم...

از همان لحظه ای که تقدیر مرا ازتو جداکردتاکنون یادتو،خاطره های دنیای پاک تو،
امیدحیاتم گشته،من به عشق تو  زنده ام و به امید وصل کوی تو زنده ام.
اما تو،علی الظاهردلیلی ندیدی که اوقات پر اجرت راصرف من کنی! چه بگویم؟راستی چگونه حرف دلم را فریادکنم که بدانی برمن چه می گذرد؟
مگر خودت نمی گفتی که ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا?ماه گذشت و هیچ سراغی از من نمیگیری؟با اینکه تمام روز وشب من برتوعیان است،تمام ناگفته هایم را میدانی،تمام نا نوشته هایم را میخوانی،تمام پنهان و کردارم را میبینی!
اگرقطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایم می لغزدتو میدانی چه خاطره ای ناگهان از ذهن من گذشته وآسمانش راابری کرده.
اگر در برابرناکسانی که آرزوی گریستن من را دارندبه مصلحت لبخند میزنم، تو خوب میدانی این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبم برگرفته است.
اگر به غروب علاقه دارم خوب میدانی چرا!اگر به هوای ابری!تو میدانی چرا!اگر به سنگ تو میدانی!اگربه خاک،اگربه آب،اگربه رودخانه،به دشت،به کوه،نمکزار تو میدانی چرا!
تو از راز دل من آگاهی،اگر به قامت رعنایی خیره میشوم تو میدانی به یاد که ام! اگر به عمق بیابانهامی نگرم تو میدانی به دنبال چه ام!اگربه امید رویایی سر بربالین میگذارم تو میدانی به فکر که ام!اگر به بلندای کوهی خیزه میشوم تو میدانی قصه قصه ی دیگری است!اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزم تو میدانی قضیه قضیه ی دیگری است!
آری تو مرا خوب میشناسی،تو مرا خوب میبینی چون همه ی زندگی من دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده ای!
امااما اینجا من ازتو هیچ نمیدانم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرینت را شنیدم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایت را گم کرده ام.
آخرین باری که چهره ی نورانی ات را دیدم موقعی بود که صورتت را بر خاک مزارت نهاده بودند وسنگ لحد دیواری شد ونظاره ی روی ت را برای همیشه ازمن دریغ کرد.
آری تورا باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ام،یا درهنگامه ی رزم ،واز آن به بعد دیگر چیزی از تو نشنیدم.
محمد جان منتظر قائم عزیزتر از جانم
من نمیدانم کجا رفتی،کجاهستی،نمیدانم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟نمیدانیم چه میخوری؟چه میکنی؟چه مینوشی؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر من نمیدانم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر من نمی فهمم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟برای من درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
من نمیدانم وقتی دلت میگیرد کجا میروی!اصلا آیا دلت میگیرد؟وقتی حوصله ت سر میرود چه میکنی؟ نمی دانم!آنجا در محفل گرمتان سخن از من هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از سردشت هم قصه ای بگویی؟برای دلیر مردیت هم ترانه ای بسرائی؟به عشق شلمچه و اروند و طلائیه زمزمه ای کنی؟ودر فراق محمد طاها اشکی بریزی؟
نمیدانم!واین ندانستن بیش از همه ای شهیدان تو را مقصرمیداند!یعنی من اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ام که تمام هستی ا م به یک یاد هم نمی ارزد؟یعنی تمام گفته هایم در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند وبس!دروغ و کذب محض بوده؟یعنی من نیز هم ردیف آنانی هستم که تمام این مدت را هم آغوش لذت بودند؟یعنی میخواهی بگوئی که من دیگر لیاقت با تو بودن را ندارم؟
باشد،بگو!حرفی نیست!اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دل فراموش شده بزن،سری به این خانه  سرد ومتروک بزن،وبعدهرچه دلت میخواهد بگو!آخربه من هم حق بده که انتظار دارم، دوست دارم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم تو محمد جان!صدایی که به انتظارم پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین

فرم ارسال نظر